{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

WINNER 43

حتی خودشم متوجه چیزایی که توی سرش میگذشت نبود .. تنها چیزی که دید ، صحنه ی تصادف توهم مورد علاقش با ماشین برادرش بود .. مینهو تازه گواهینامه گرفته بود .. شاید همینم باعث دیدن اون صحنه شده بود ..
اختلال یونگ‌بوک بیش از حد رشد کرده بود ، بیمارهای اسکیزوفرنی معمولا فقط توهم صدا میزنند .. ولی اون داشت اتفاقات غیر واقعی رو به وضوح اطرافش میدید ..
توهم ۷ ساله ی یونگ‌بوک هنوز هم در نظرش زنده بود .. بعد از اون تصادف هر روز به طرز عجیبی به بیمارستان میرفت برای ملاقات جیوو که توی ذهنش بعد از اون اتفاق هنوز روی تخت بیمارستان بیهوش بود .. یه زندگی نباتی برای دختری که وجود نداشت ..
حرف J ... این حرف مخفف "جیوو" بود ، اون برادر خودش رو مقصر اتفاقی که برای یک توهم افتاده بود میدونست و برای انتقام دخترِ واقعی ای که زندگیِ مینهو بود رو از بین برد ..
کی میخواست به مینهو حقیقت رو بگه؟ کی میخواست بگه برادرش دچار یه اختلال روانی حاد شده و همه ی اینا بخاطر یه توهم بوده ؟..
یونگ‌بوک الان خطرناک تر از همیشه بود .. هر کاری ازش بر میومد .. و چیزی که خطرناک ترش میکرد .. اوه! اون الان اسلحه داشت.
همینطور که به مینهو نگاه میکرد ، اسلحه رو از توی کشو در آورد ..
نگاهی بهش انداخت و توی دستش تکونش داد ..
&فقط یک گلوله .. فقط یه شانس شلیک ..
-هی .. چیکار میکنی
پسر کوچیکتر اسلحه رو سمت برادرش گرفت ..
انگشتش رو روی ماشه گذاشت ، مینهو بدون هیچ حسی همونطور که روی زمین نشسته بود بهش نگاه میکرد که چشماش رو بست و منتظر اتفاقی که فکرش رو میکرد شد ..
&بنگ!
با صدای بمی گفت و اسلحه رو دوباره پایین آورد ..
خندید و ادامه داد
& واقعا فکر کردی خلاصت میکنم؟ .. اوه هیونگ ‌... یدونه گلوله بیشتر ندارم .. نمیتونم از دستش بدم ..
چند قدم جلو رفت ..
&الان که انتقاممو گرفتم .. آه خدایا.. من هنوز احساس پوچی میکنم ... میفهمی چی میگم هیونگ؟ آیگو .. فکر میکردم حالم بهتر میشه ..
نفسش رو صدا دار بیرون داد .. جلوی مینهو زانو زد ..
&این گلوله .. حق خودمه .. شاید الان که حس پوچی درونمو به توام منتقل کردم بتونم راحت بمیرم ..
اسلحه رو آروم بالا آورد و روی شقیقش گذاشت ...
&بعد از سوآ خوب زندگی کن هیونگ!
گفت و بعد صدای شلیک توی عمارت پیچید ...
مینهو بهت زده به صحنه ی رو به روش خیره شده بود .. دستی به صورتش کشید .. مایع قرمز رنگی که همه‌جا رو گرفته بود ..
حس پوچی؟ اون حس فراتر از پوچی بود .. مینهو حس میکرد وجود نداره ... کل این اتفاق ها چقدر طول کشید؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یا شاید یونگ‌بوک از ۷ سال پیش منتظرش بود ..
دیدگاه ها (۶)

WINNER 44

سلام توتفرنگیای نازم:) (اگه هنوزم کسی باقی مونده)مدت زیادی گ...

WINNER 42

WINNER 41

🦋معرفی فیک جدید 🦋🎸اسم=مگه من چی خواستم🎸🎻شخصیت ها= یونگی ــــ...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 9چند ...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم#چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 1(معرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط